تبليغاتX
*•...(¯`•._.•.-پـــــرواز-.•._.•´¯)...•*

*•...(¯`•._.•.-پـــــرواز-.•._.•´¯)...•*

تو اگر میدانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن... از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟

 

 

 

 

 

 

حالیا مصلحت عشق در ان میبینم که کشم رخت به میخانه و بر ...

 

 

نمیگویم فراموشش مکن

               گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی 
نخواهی رفت از یادش

 .

 .

 .

 

  مجید

 

 

 

همیشه دلـــــــــــــــــــت شــــــــــــــــــاد و لبــــــــــــــــــت خندان بـــــــــــــــــــــاد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

دل من باز گريست
 قلب من باز ترک خورد و شکست
 باز هنگام سفر بود
 و من از چشمانت ميخواندم
 که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد
 و از اين عشق گذر خواهی کرد
 و نخواهی فهميد


در اين باغ پر ا زعشق پاييز است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

 

ما آن پاک دلانیم که به کس کینه نداریم...یک شهرپرازدشمن و یک دوست نداریم:

 LLLL

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

 

کودکی به کوچه باغی گذران
ذغالی در دست
روی دیوار ,دوان, دستش راست
خط کشید و رفت
هر رهگذر خطی
خط خطی ها در هم
شده نقشی مبهم
تو ذغالی بردار
روی دیوار بکش
نقش خوبی و بدی
از درون دل خویش
من همیشه آتشم
آتش سوخته و جا مانده
که تو نقشی ز دل خود ز وجود من خسته بکشی
منتظر دیوارم
روی دیوار بکش جان مرا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:13  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

 

.

.

.

رو سنگ قبرم بنویس : روزی آمد با امید و آخر ،

                          ولی حالا بدرقه ی راهش داغی که موندش رو دل مادر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:0  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد

هيچكس نپرسيد كجايي؟

حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!!

 ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ...

به سايه ها دل نبند!...... راست گفت....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 15:49  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

یادداشتهای سوخته ام را... 

به همراه تمام نا گفته هایم... 

 در بطری نهاده.....

 به دست امواج دریا سپردم... 

سالها گذشت و من...

 در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید..

 مایوسانه از امواج دریا نیز..

 دل بریدم...

اما حیف.....

بعد از مرگ تو فهمیدم...

تقصیر تو نبود...

گناه از دریا نیز نبود...

تقصیر من بود...

در بطری باز مانده بود....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:42  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

 

The best of friend

When friendship undergo a test

It’s often found old friends are best

The best of friend can change a frown

Into a smile when you feel down

The best friend will understand

Your little trials and lend a hand

The best of friend will always share

Your secret dreams because they care.

The best of friends, worth more than gold,

Give all the love a heart can hold

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:41  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

 

       مداد من میشوی با تو بی غلط ترین دیکته را خواهم نوشت...

                       انگشتانم تشنه در آغوش کشیدن تنگ مدادی هستند...

                                     تا شعرهای ناگفته ی فصلهای دراز را بنویسند!!!

                                                         فصلهاست که شعری ننوشته ام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:29  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:41  توسط (!_!پـرواز!_!)  | 


Get Your Own Player!



Create Your Glitter Text